تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

به نام یگانه هستی بخش جهان

تولدم مبااااااااااااااااارک

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای هووووووووووووووووووووووووی هیییییییییییییییییییییییییی

ققققققققققققققققققققررررررررررررررررر  دستا بالاااااااا آهان حالا بیا وسط قرش بده

حالا تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک

من 17 ساله شدم هووووووراااااااااااااااااااااا

کادو تولد یادتون نره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 10:6  توسط سارا  | 

گفتگو با خدا

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ….

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 22:27  توسط سارا  | 

قرآن

      قرآن من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود ، همه از هم می پرسند چه کس مرده است ؟ چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

      قرآن من شرمنده توام اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ، یکی ذوق می کند که ترا فرش کرده ، یکی ذوق می کند که ترا با طلا نوشته ، یکی به خود می بالد که ترا در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و .....! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟!

      قرآن من شرمنده توام حتی اگر آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ، آنچنان نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند ، فریاد می زنند " احسنت" ... گویی مسابقه نفس است ......

قرآن من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای ، حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول یک معروفیت است یا یک رکورد گیری ... ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند حفظ کنی تا اینچنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند . خوشا به حال هرکسی که دلش رحلی است برای تو . آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الآن به ایشان نازل شده است .

 

     آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 13:20  توسط سارا  | 

دعا کنید

سلام دوستای گلم

ازتون یه خواهش دارم

میشه واسم دعا کنید؟؟ آخه امتحان نهایی دارم خیلی سرنوشت سازه اگه امتحانامو خوب بدم حداقل 14% از کنکورم حله

دعا کنید لطفا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 22:53  توسط سارا  | 

طنز واژه های نوروزی

1 – چهارشنبه سوری :

فرصتی بسیار مناسب برای افرادی که زیاد نایل نیستند بهار سال آینده را مشاهده کنند.

اتفاقی که در آخرین سه شنبه ی سال می افتد اما معلوم نیست به چه دلیلی به جای سه شنبه سوری به آن چهارسنبه سوری می گویند . نام یک فیلم که موضوع آن هیچ ربطی به نام فیلم ندارد

 

2 – خانه تکانی :

تکان خوردن خانه نوعی زلزله بدون خسارت جانی که البته در برخی موارد همراه با خسارت ها ی شدید مالی ( از جمله تعویض مبلمان پرده ها تلوزیون و ... ) می باشد نام یک نوع ورزش که در آن مردان " کوزت " وار اقدام به شستوشوی منازل و تمیز کردن خانه می کنند

توضیح مرتبط : ای کاش به جای این همه خانه تکانی کمی هم به خانی ی دلمان تکانی هم می دادیم ...

 

3 – خرید نوروز :

روزهای کشیدن چک روزهای حسرت کشیدن پپشت ویترین مغازه ها روز " با با من اینو میخوام بابا من اونو می خوام " روز درک معنی فاصله ی تبقاطی به کمک تک تک سلول ها ی بدن

 

4 – مسافرت نوروزی :

ترفندی برای جیم شدن از دست مهمان های نوروزی فرصتی طلایی برای ماموران راهنمایی و رانندگی ... البته نه برای جریمه کردن برای ارشاد رانندگان خطا کار

 

5 – روبوسی :

سخت ترین جای دیدو بازدید معمولا بعد از دست دادن انجام می گیرد

یک خواهش مرتبط : لطفا در طول تعطیلات نوروزی از خوردن پیاز و سیر جدا خودداری کنید

 

6 – عیدی :

انگیزه ی اصلی برای رفتن به خانه اقوام ، دادنش برخلاف گرفتنش بسیار سخت است . معیاری مناسب برای سنجش این که هر فرد چقدر دوستتن دارد .( یاد آوری : این مطلب طنز است )

 

7 – رژیم غذایی :

احتمالا در طول تعطیلات نوروزی کلا بی خیال این مورد شده اید موردی که هم گرفتنش در طول تعطیلات باعث پشیمانی است هم نگرفتنش

 

8 – برنامه های نوروزی تلویزیون :

یک سریال عشقولانه که طی 13 ،14 قسمت در آن بی وفا ( که تریپ صحبت کردنش اصلا تقلید از " محمد رضا فروتن " نیست . سعی می کند وفادار شود یک عالمه فیلم سینمایی جدید و همچنین پخش جومانجی برای هزارمین بار .

 

9 – سیزده به در :

روزی که جماعت خانه هایشان به مقصد کوه دشت و بیابان خارج می شوند روز طلایی دزدان روزی که به جنگل می رویم و در آن آشغال می ریزیم . شاخه های درختان را میشکنیم و طبیعت را از بین میبریم شاید به همین علت در تقویم نام سیزده به در را روز طبیعت گذاشته اند.

 

10 – 14 فروردین :

یکی از روزهای سخت سال روزی که پس از 20 روز خوردن و خوابیدن مجبوری دوباره صبح زور از خواب بیدار شوی ...

 

11 – روزهای بعد از تعطیلات :

زمان پاس کردن چک ها نشستن پای لرز بعد از خوردن آجیل روزهای سختی که باید ناخواسته خوردن شیرینی و میوه را ترک کنید روزهای که قبض تلفن ثابت و همراه منجر به بلند شدن دود از سر شما خواهد شد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 15:9  توسط سارا  | 

اینم از دانشگاه رفتن پسرا


ترم اول(ترم جو گيريدگي(

الو سلامماماني.منم هوشنگ.واي ماماني نمي دوني چقدر اينجا خوبه. دانشگاه فضاي خيلي نازيه.واي خدا خوابگاه رو بگو.وقتي فکر مي کنم امشب روي تختي مي خوابم که قبل از من يه عالمه از نخبه ها و دانشمنداي اين مملکت توش خوابيدن - و جرقه اکتشافات علمي ازهمين مکان به سرشون زده – تنم مور مور ميشه..راستي اينجا تو خوابگاه يه بوي مخصوصي مياد که شبيه بوي خونه اصغر شيره اي همسايه بغليمونه.دانشجوهاي سال هاي بالاتر ميگن اين بوي علم و دانشه! لامسب اينقدر بوي علم و دانش توي فضا شديده که آدم مدهوش ميشه!!! پريشب يکي از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمويت بيمارستان!



ترم 2(ترم عاشق شدگي)


آه اي مريم.اي عشق من.همه زندگي من.مي خواهم درختي شوم و بر بالاي سرت سايه بيفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرايي کني.ميخواهمت با تمام وجود عزيزم.همه پول و سرمايه من متعلق به توست.بدون تو اين دنيا رو نمي خوام.کي ميشه اين درس من تموم شه تا بيام بات ازدواج کنم...امروز يک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زيبايت را که همچون پروانهاي در کلاس ميدرخشيدي تماشا مي کردم...


ترم 3(ترم افسردگي(

الو مامان سلام.مريم منو ول کرد و گذاشت رفت! مامان جون افسرده شدم اولين عشقم بود دارم ميميرم از غصه .اي خدا بيا منو بکش راحتم کن.مامان من اين زندگي رو نمي خوام.....

ترم 4(ترم زرنگ شدگي(

الو سلاممهشيد جون خوبي عزيزم؟منم پژمان! کجايي نفس؟ نيستي؟دلم تنگ شده واست گنجشک کوچولوي من.بيا ببينمت قربونت برم...مهشيد جون من پشت خطي دارم .مامانمه.بعداً بت زنگميزنم.......
الو به به سلام چطوري ندا جون؟آره بابا داشتم با مامانم صحبت ميکردم.. پيرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوي من حالت خوبه؟ به خدا منم دلم يه ذره شدهواست.باشه عزيزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....


ترم5 (ترم مشروطه گي(

الو سلام استاد! قربون بچه ات دارم مشروط ميشم.2 نمره بم بده.به خدا دي شب بابابم سکته کرد . مرد. مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آي سي يو بستريه. منم ضربه روحي خوردم دچار فراموشي شدم اصلاً شما رو هم يادم نمياد ....قول ميدم جبران کنم....


ترم 6(ترم ولخرجيدگي)

الومامان من خونه مي خوام ! راستي اون 50 تومني که 3 روز پيش فرستادي تموم شد.دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!


ترم7 (ترم پاتوقيده گي  (

سلام داش مصي! حاجي دمت گرم امشب بساز ما رو . از اون پنير شيرازياي رديف بيار که مهمون دارم. 3 صوت هم آيس بيار مي خوايم فضا پيمايي کنيم.نوکرتم.آقايي


ترم8 (ترم فارغ التحصيلگي(

الو سلام خانم . واسه اين آگهي که توي روزنامه داديد تماس گرفتم . فرموده بوديد آبدارچي با مدرکليسانس و روابط عمومي بالا
....

اینم از دانشگاه رفتن پسرا..... حالا بازم می خوای بری دانشگاه؟؟؟؟


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 12:24  توسط سارا  | 

ازدواج به شرط رسم و رسوم

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 20:24  توسط سارا  | 

زرنگ بازی یک اصفهانی

حتما ماجرای راننده ایرانی در کانادا را شنیده‌اید که دنده عقب می‌رفته که به ماشین یک کانادایی می‌زند و پلیس که می‌آید، از راننده ایرانی عذرخواهی می‌کند و می‌گوید " لابد راننده کانادایی مست است که مدعی‌ شده شما دنده عقب می‌رفتید!"

حالا اتفاق جالب‌تری در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهاني ما توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ كيلومتر در ساعت می رفته كه پليس با دوربينش شكارش می كند و ماشينش را متوقف مي كند. پليس مي‌آید كنار ماشين و می‌گوید:

"گواهينامه و كارت ماشين!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهينامه ندارم. اين ماشينم مالی من نيست. كارتا ايناشم پيشی من نيست.


من صاحَب ماشينا كشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم! حالاوَم داشتم ميرفتم از مرز فرار كونم، شوما منا گرفتين."

مامور پليس كه حسابی گیج شده بوده بيسيم می‌زند به فرمانده‌اش و عين قضيه را تعريف می‌كند و درخواست كمك فوری مي‌كند.

فرمانده اش هم ميگوید که او كاری نكند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل می‌رساند و به راننده اصفهاني مي‌گوید:

آقا گواهينامه؟ اصفهانی گواهينامه اش را از توی جيبش در مي‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید: كارت ماشين؟ اصفهانی كارت ماشين را كه به نام خودش بوده از جيبش در می‌آورد و مي‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز كند. اصفهانی در را باز ميكند و فرمانده مي‌بيند كه صندوق هم خالي است.

فرمانده كه حسابي گيج شده بوده، به راننده اصفهانی مي‌گوید:" پس اين مأمور ما چي ميگه؟!"

اصفهانی مي‌گوید: "چی ميدونم والا جناب سرهنگ! حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:24  توسط سارا  | 

- میدانی فرق بین خردمند و نادان چیست؟

برایت می گویم: خردمند از اشتباهات دیگران و نادان از اشتباهات خود پند می گیرند!

- یادت باشد: اگر نتوانی ناملایمات کوچک را تحمل کنی، هرگز نمی توانی کارهای بزرگ انجام دهی!

- به یاد بسپار: بازنده ترین افراد، کسانی هستند که هرگز دست به هیچ کاری نمی زنند!

- موفقیت تنها هنگامی در تو را می زند که مهیای فرصت ها باشی!

- هرگز آرزو مکن تا جز خویشتن خویش کسی باشی، اما بکوش تا بهترین خویشتن خویش باشی!

- یادت باشد: هدفی که به درستی تعیین شده باشد، نیمی از آن تحقق یافته است!

- به یاد داشته باش: هنگامی که دیگران را گمراه می کنی، بیشتر از زمانی که آنها را آشکارا می رنجانی از تو متنفر می شوند!

- بسیاری از فشارهای عصبی، از بعضی از عادت ها ناشی می شوند، بنابراین عادت های خود را ترک کنید و در عوض، چند بار در روز کارهای دیگری انجام دهید!

- روابط خوب اجتماعی، راه ساده و لذت بخشی است برای غلبه بر فشارهای روانی!

- به یاد بسپار: یکی از راه های شیرین ساده زیستن، "مردم داری" است!

- از انجام کارها لذت ببرید، وانمود کنید که اوضاع بر وفق مرادتان است و بیشتر به قوه تخیل خود متوسل شوید تا به عقلتان!

یک  نکته مهم! تغییر را خوب تعبیر کنید!

- می توانید با پذیرفتن ویژگی های سطحی یک فرد آرام، به آرامش برسید. آرام بایستید، فک هایتان را روی هم فشار ندهید، انگشت هایتان را به هم گره نکنید و صورت خندانی داشته باشید!

- به خاطر بسپار: هر کم عقلی می تواند انتقاد کند و بد و بیراه بگوید و اغلب کم عقل ها هم همین کار را می کنند!

- یادت باشد: بهترین راه برای تحقق رویا، از خواب بیدار شدن است!

- احمقانه است مطلبی بیاموزیم که بعدا فراموش کنیم!

- یادت باشد: روزی یک ساعت خواب کمتر، پنج سال به عمر کاری شما می افزاید!

- به خاطر بسپار: کسانی که نمی توانند گذشته را به یاد آورند، محکومند که آن را تکرار کنند!

- فراموش مکن: اگر می خواهید اهمیت مشکلات امروزتان را بدانید، فرض کنید که اگر چند سال بعد، به این مشکلات نگاه کنید، تا چه اندازه مهم خواهند بود!

- در دو طرف استخوان بینی، نقطه ای وجود دارد که به نقطه "آرامش" معروف است. آن نقطه ها و دور چشمانتان را به آرامی بمالید و ببینید که فشار روانی، چگونه از بین می رود!

- مطمئن باشید! اگر بخواهید به همه جا برسید، به هیچ جایی نمی رسید!

- به یاد بسپار: نقطه ضعفتان را شناسایی کنید و برای رفع آن از همین حالا کاری صورت دهید.
- می دانی، یکی از همین روزها، یعنی، هیچکدام از این روزها!

- خوشبختی چیزی نیست که آن را جایی بجویی و سپس بیابی. خوشبختی چیزی است که می باید، خود آن را خلق کنی!

- برندگان، همواره تلقی و ارزیابی مثبتی نسبت به خود دارند!

- به خاطر بسپار: آنگاه که خود را پذیرفته باشی، دیگران و نقطه نظراتشان را نیز به مراتب ساده تر خواهی پذیرفت!

- فرصت ها نه در شغل تو، بلکه در درون خودت جای دارند!

- می بایست رفته رفته خود را با تصویر ذهنی ایده آلی که از خود ترسیم کرده ای، منطبق کنی!

- موفقیت، مجموعه ای است از تلاش های کوچک روزانه!

- یادداشت کنید: سطل ذهنتان را از زباله رنجها، نگرانی ها، کینه ها و احساس گناه پاک کنید!

- به خاطر بسپار: دل شیر داشته باشد، اما کاردانی روباه را فراموش نکن!

- به خاطر بسپار: بر پشت زین نشستن کافی نیست، باید چگونه افتادن را هم آموخت!

- فراموش نکن: حتی اگر در مسیر درست راه بروید، اگر آنجا بنشینید از رویتان عبور می کنند!

- اگر نمی دانید که چگونه حرف بزنید، بهتر این است که سکوت کردن را بیاموزید!

- فراموش نکن: می توان از سوراخ سوزن به تماشای بهشت نشست!

- به خاطر بسپار: در سختی ها، بر امیدتان متمرکز شوید، نتیجه همواره رضایت بخش خواهد بود!

- مهم ترین قدم در جهت تحقق خواسته هایتان در زندگی، آن است که نخست بدانید "چه می خواهید!؟"

- به یاد بسپار: وقتی خوشحال هستید، مطمئنا ناراحت نیستید؛ پس احساستان را با خنده نشان دهید!

- در وجود درخت، نوعی آرامش نهفته است، درخت مناسبی را در نزدیکی خودتان انتخاب کنید و هر وقت احساس خستگی و فشار کردید به آنجا بروید!

- به خاطر داشته باش: آرامش مثل سرماخوردگی مسری است. از بودن در کنار افراد آرام، لذت ببرید!

- اگر چیزی را می خواهید، ساده تر این است که آن را مطرح کنید، تا اینکه منتظر شوید تحویلتان بدهند!

- بطور خودآگاه با مشکل روبرو شوید که این پیروزی بزرگی است!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:21  توسط سارا  | 

طنز دامادها و مادر زن

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.

یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین  پژو 206 نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

امّا داماد از جایش تکان نخورد!!!!

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:
«متشکرم! از طرف پدر زنت»
big hugbig grin

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 14:15  توسط سارا  |